![]() |
![]() |
|
| خاطرات یک دختر فراری |
|
||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 14:28 توسط لیلی |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 22:51 توسط لیلی |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:56 توسط لیلی |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:49 توسط لیلی |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:24 توسط لیلی |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:36 توسط لیلی |
|
|
فصل هفتم
فکر میکنی بچه ۱۰ ساله چی حالیش بود زمان ما؟؟؟ نه ماهواره...نه عکس...نه سی دی.... من همه چیو تو زندگیم واقعی دیدم .اونقدر توان نداشتم که جیغ بزنم اما از کنار لولای پوسیده در صورت کیوان و میدیدم که سرخ شده و نفس نفس میزنه.... بک طرف صورتش رو سکوی سیمانی کوچکی بود که بابا همیشه می نشست روش و کفتر هوا میکرد....اثار درد تو چهره اش کاملا پیدا بود عضلات منقبض.....حس دخترونم بهم می گفت که یه لذت جنسی تو کاره.... از ترس دویدم پایین و اون روز تب کردم و مدرسه نرفتم....از بابام اقم می گرفت.. تا یک ماه شبا کابوس می دیدم ...صورت بابا رو جای کیوان میخواستم به مامان بگم اما میدونستم حتما اونم میدونه....و شاید دعوام کنه
*************************************************** ...مامان مریض شده بود...و دوستاش می اومدن ملاقات..همشون سیگاری بودنیکیشون ارایشگا داشت ..غروب منو برد پیش خودش نفهمیدم چرا...؟من زیر دست و پای زنای لخت از این ور به اونور میرفتم...پر از عکسای لختی!!زنایی که نصف سینه هاشون معلوم بود با موهای پریشون....و پسرهای خوشگل که بغلشون کرده بودن....اون روز یکی از بهترین روزا بود از اون به بعد مدام جلو ایینه بودم و به سینه هام نگاه میکردم ارزوم بود یه روز مثل اون خانومای مدل بشم وای.............................چه دورانی بود! ************************************************ فصل دوم: کم کم رفیق پیدا کردم دخترا تو راهنمایی همه کله خراب بودن یکی دوتا عاقل بودن که اونام با من دوست نمی شدن تو کلاس ۳۷ نفر بودیم... هم میزیام دوست پسر داشتند و همش از اونا حرف می زدن... ارزوم بود منم یدونه داشته باشم اما هم جثه ام ریز بود هم خجالتی بودم کسی نمی دونست چه اتیشی تو من خوابیده چه رویاها که نمی دیدم مامان با یکی از دوستاش ارایشگاه زدند کلی دعوا جنجال داشتیم تو خونه بابا می گفت از کی قرض گرفتی؟؟؟ مامان می گفت به تو مر بوط نیست تو خرجیتو سر ماه بگیر و خفه شو.. من بعد از ظهرا بیشتر اونجا پلاس بودم ...کار مامان خوب بود مشتری زیاد می اومد منم یاد می گرفتم بند می انداختم ابرو تمیز می کردم سشوار می زدم... درس نمی خوندم اصلا حال و هوای عروسی و ارایش و اینکارارو داشتم...رفیقای مامان شوخیای زننده می کردن مامان لب بر میچید: جلو این یه الف ور ور نکنین میره میذاره کف دست باباش!!! و قاه قاه می خندیدن مامان بیشتر دامن کوتاه می پوشید کار می کرد وقتی خم می شد به هر بهونه ای می خواستم ببینم اون زیر چه خبره بعضی وقتها حس می کردم عاشق مامانم شدم!! دوستام زنجیرای بلند می انداختن گردنشون و واسه دوس پسراشون نامه می دادن .پسرای کوچه مدرسه خیلی بد دهن بودن سناشون زیاد بود حالا که یادم میاد مثلا ۲۳ ....۲۴ بودن یادمه یه بار با لیلی دوستم که خیلی شلخته و بی ریخت بود می رفتیم یکی از پسرا رفیقشو صدا زد و گفت: فرشاد... مادرتو.........م! !ما تر سیدیم و در رفتیم اون شب از مامان پرسیدم و مامان بهم گفت یعنی چی و اون شب من انگار تازه بیدار شدم ***************************************************** فصل سوم: من رفوزه شدم..لیلی هم همینطور کسی اعتنا نکرد ...کلاسهای تجدیدی خیلی خوش میگذشت! پسرها همه بیکار بودند و تا جلو در مدرسه دنبالمون می اومدن ! من اولین قاعدگیم رو تجربه کرده بودم و سینه هام به شدت دردناک وحساس بود با دوستای درس نخونم راجع به دوران قاعدگی و سوتین و فیلمای جدید حرف می زدیم... من شبا خوابای خیلی شهوتناک می دیدم... و گاهی ساعتها به عشق بازی فکر می کردم یا به متلکایی که بهم می گفتن دیگه من اون دختر کوچولوی کمرو نبودم. زندگی با یه مشت زن جا افتاده اونم تو ارایشگا باعث شده بود خیلی بیشتر از بقیه بفهمم لیلی روز به روز بی ریختتر می شد و به من حسادت می کرد تمام ناخنهاشو می جوید و با حسرت دروغای شاخدار می بافت:....به مرگ مادرم سعید اومد دنبالم منو برد سینما...اونجا ازم لب گرفت....به مرگ داداشم من به نیما شماره ندادم اون به زور از مجید گرفت. مجید که یادته؟؟؟ همون که........... . کم کم زیر ابرویی برمی داشتم و ذلبری می کردم! خودم می دونستم که چشم پسرا بهم دوخته می شه عشق می کردم وقتی بهم میگفتن: جیگرتو..... چه عروسکیه..! بخورم اون....تو!! بابارو گرفته بودن زندون بود از خجالتم بچه ها هر وقت حرف باباهاشونو می زدن من یا خودمو به یه کاری مشغول می کردم یا حرف عوض می کردم. بابای ستاره که می اومد دنبالش دلم غش می رفت یه جوری بغلش می کرد که انگار می خواد بخوره اون دختره بد قیافه رو! پیش خودم می گفتم اگه من دخترش بودم چه حالی می کرد... وای بابای خوش تیپی داشت از همه پسرا خوش تیپ تر بود وقتی می خندید من می مردم... کسی نمی دونست که من چقدر خاطرشو می خواستم شبا دعا می کردم بابام بمیره تو زندان مامانم هم بره سالمندان اقای ساغری منو به فرزندی قبول کنه! واقعا دعا می کردم و لحظه لحظه زندگی باهاشو رویا می بافتم. مامان همش ارایشگا بود.... به نرگس دختر همسایه سپرده بود با من ریاضی کار کنه به جاش اونم ابروهاشو موقع نامزدیش مجانی بر داره! ۱۷ سالش بود و با یه کارگر نامزد بود.... وقتی می دیدمش که با اون دماغ بی ریخت اینقدر ادعا داره حرص می خوردم اوایل خیلی خشک بود اما کم کم فهمیدم از من خیلی خوشش می اد...... ****************************************************************** فصل چهارم من در اوج بودم و ایینه بهترین دوستم بود خیلی وقتها جلوی ایینه لخت می شدم وژست مدلها را می گرفتم... دیگر به ارایشگاه نمی رفتم..تنهایی را بیشتر ترجیح میدادم ژورنالهای سکسی را از تو انباری پیدا کرده بودم و با انها کلی حال می کردم گاهی در روز ۶ یا ۷ بار خود ارضایی می کردم با پتو ... متکا ...رختخواب.. نسرین مرا دوست داشت گاهی کنار هم دراز می کشیدیم و من سینه هایش را لمس می کرئم ....چقدر بزرگ بودند و داغ ...با اینکه خوشگل نبود ولی بهترین دوستم شده بود از نامزدش می گفت....و با هم زیر پتو می رفتیم...الان که یادم می اید خیس عرق می شوم چه شهوتی در ان دوران بر من حاکم بود ارزو می کردم که مرا گاز بگیرد.لخت می شدیم اصلا می خواستم همیشه پیش او باشم اما میگفت نامزد بازی خیلی کیف داره من سر شار از ارزو می شدم و در خیالم با اقای ساغری حال می کردم. *************************************************************** مامان خیلی بد اخلاق شده بود خسته می امد واصلا نمی گفت تنهایی چه غلطی می کنی فقط گیر می داد وتحقیرم می کرد:از تخم همون نسناسی که اینجور بی عرضه ای ذیگه... وقتی می گفتم پس بابا کی می اد داد میزد: اون به درک رفته...هی اسمشو نیار... به جای این بیا وردستم کار یاد بگیر...وگرنه من نمیتونم دیگه خرجت کنم... *************************************************************** ساغری می اومد دنبال ستاره و دل منو با خودش می برد نزدیک شهریور یه روز که ستاره منتظر باباش بود رفتم جلو وگفتم ماشین گیرم نمیاد منم باهاتون بیام...اول من من کرد...ازم خوشش نمی اومد اما باباش اومد و با روی خوش سوارم کرد باورم نمی شد از تو ایینه مات ومبهوت نگاش می کردم.ستاره رو پیاده کرد و گفت بشینم تا منو تا ایتگاه اتوبوس برسونه ستاره از لجش باباشو یه بوس ابدار کرد... باباش نگام می کرد من بهش می خندیدم گفت: همیشه این مسیر رو تنها میای؟ خطرناکه ماشین گیر نمیادمواظب خودت باید باشی دخترای خوشگل که نباید تنها برن بیرون!!! وای انگار دنیا رو بهم دادن....من دیوونه اونهمه حرف داشتم ولی لال شده بودم .مپرستیدمش از نسرین زده شده بودم و بهش گفتم عاشق بابای دوستم شدم اون به دفعه عوض شد شروع کرد به اذیت کردن نمی خواست من جز اون به کسی فکر کنم.میگفت به مامانت می گم ابروتو می برم.من بدبخت گیر افتاده بودم.یه هفته دیگه امتحانها بود. من اصلا درس نمی خوندم با بچه ها ته کلاس نقاشی می کشیدیم پسرا و دخترای لخت ...الت تناسلی پسرای تو کوچه رو می کشیدیم و از خنده روده بر می شدیم .لیلی مریض بود یه مدت بود زرد شده بود می گفت یکی از پسرا می بردتش خونه اما من باورم نمی شد...تا اینکه نیو مد دیگه. بچه ها می گفتن حامله شده! باورم نمی شد.... ******************************************************* فصل پنجم: ستاره فقط ریاضی تجدید شده بود ومن عزا گرفته بودم چون دیکه پدرش نمی اومد دنبالش و من هم اون لبخند افسونگر رو نمی دیدم... بعد از امتحان که اصلا نفهمیدم چی نوشتم..دویدم دنبال ستاره و دستپاچه ازش سوالا رو می پرسیدم اونم محل سگم نمی ذاشت برام سخت بود اما به خاطر باباش تحمل می کردم وقتی سوار ماشین شدیم یک لحظه هم چشم از ایینه بر نداشتم دلم داشت می ترکید بغض کرده بودم بعد از اون مرد من دیگه هیچ مردی رو تو زندگیم نمی خواستم ...ستاره رفت و اقای ساغری با همون صدای اروم شهوت انگیز اسممو صدا کرد و شروع کرد به حرف زدن...نصیحتای الکی. می دونست وقتی می خنده من لپام گل میندازه و دیوونه میشم!! یه گوشه وایساد سیگار خرید...من بغضم ترکید اما اصلا نمی خواستم ببینه دلم داشت اتیش می گرفت...قبل از اینکه بیاد پیاده شدم. ..اخه من چرا باید اینقدر بد بخت باشم که حسرت لبخند بابای یکی دیگه تو ذلم باشه؟؟ چرا اینقدر شنیدن اسم خودم از زبون یه مرد باید واسم ارزو ونیاز باشه.؟؟ ..چرا..؟؟ ..اشک چشامو پر کرده بود..می دونستم کم بعدا ستاره بهم می خنده وتحقیرم می کنه.. .باباشم داره واسم دل می سوزونه کسی دوستم نداره می دونستم... صدای بوق ماشین منو متوقف کرد..ساغری با تعجب نگاهم می کرد: کجا رفتی؟؟ خانومی چرا گریه می کنی؟؟ بشین جلو ببینم!! وقتی نشستم زار زار گریه می کردم و هیچی نمی فهمیدم.... الان که یادم میاد دلم واسه دل کوچولوم می سوزه!! ساغری در ماشینو باز کرده بود وکنارم ایستاده بود سیگار می کشید... ازم سوال می کرد ومن تو هق هق جواب می دادم...:بابات کجاس؟؟مامانت چی؟؟
فامیل ندارین تهرون؟؟ دوستی اشنایی؟؟ کسی دعوات کرده؟؟کتکت زدن؟؟ نکنه پسرا اذیتت کردن خوشگل خانوم؟؟؟ فقط می خواستم بشنوم...که یکی داره با من همدردی میکنه من واسش مهم هستم همین!! اروم که شدم سرشو نزدیک گوشم گرفت و گفت: اگه یه بار دیگه گریه کنی ...باهات قهر می کنمااا قول بده دیگه گریه نمی کنی؟؟؟؟ و دستشو اورد جلو تا ازم قول بگیره ...من که تو این عالم نبودم..دستم رو تو دستای داغش گذاشتم و اون دستمو نوازش کرد و بوسید..من بی اختیار سرم رو رو شکمش گذاشتم او کنار در ماشین ایستاده بود وبیرون رو نگاه می کرد و با دست سرم رو روشکمش فشار می داد و نوازش میکرد یعنی دنیا اینقدر زیبا و دوست داشتنی بودد؟؟؟/ یعنی اینقدر خوشبختی تو دنیا بود و من ازش محروم بودم اون لحظه تنها حس یه دختر رو داشتم که کنار پدرشه.... اما شاید اون مرد حس دیگه ای داشت وقتی رسوندم خونه...غصه ام گرفت..اما انگار اون می دونست من چی می خوام ..گفت: چندتا امتحانت مونده؟؟ :۴ تا :میام دنبالت اما جلو مدرسه نه...سر کوچه **************************************************** اون شب مامان همش با صاحب مغازه و ارایشگاه بحث میکرد سر اجاره...تلفن اشغال بود...تو کیف مامان پر از شو و فیلم بود ..بیشتر وقتا شوهای تکراری می دیدم صاحب خونه اومده بود جلو در ساعت ۱۰ شب بود مامان با اعصاب داغون و سیگار به لب منو فحش می داد و داشت لباس می پوشید گفتم : ااا مامان الان کجا؟: خفه شو درستو بخون از ۱۰ تا درس ۹ تاشو افتادی فکر نکن نمی بینم چه غلطایی می کنی ...سرو گوشت می جنبه هان؟؟؟؟؟؟؟؟ قلبم وایساد....یعنی چی شده بود؟؟ دوست مامان همسایمون شب پیشم موند گفت مامان رفته بنگاه برای اجاره یه جای جدید!! مامان نزدیک صبح اومد...من بیدار بودم یواش با دوستش حرف می زد...: کثافت لاشخور خونش مثله خوکدونی بود.... من می فهمیدم.................. و به مادرم حسادت می کردم! *************************************************** |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 7:38 توسط لیلی |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 1:23 توسط لیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|